رضا قليخان هدايت
1275
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گاهى كنى ز كشته همه روى دشت كوه * گاهى كنى به نيزه همه پشت كوه غار و له ايضا الا يا مشعبد شمال معنبر * بخار بخورى تو يا گرد عنبر نه روحى و ليكن چو روحى مصفا * نه نورى و ليكن چو نورى منور نفسهاى روحانيانى بخلقت * روانهاى فردوسيانى بگوهر همىپويى و پاى تو در تو پنهان * همىپرى و پر تو در تو مضمر رسول بهشتى ز عالم بعالم * بريد بهارى ز كشور بكشور چه خلقى كه نه جسم دارى و نه جان * چه مرغى كه نه بال دارى و نه پر ز اشكال تو روى دريا منقش * ز آثار تو روى صحرا مصور نسيم تو نافه گشايد بصحرا * صرير تو دستان زند بر صنوبر گه از لطف كردى تو برهان عيسى * گه از سحر كردى تو ار تنگ آزر به خاك اندرت صد هزاران مطرز * به آب اندرت صد هزاران زرهور الا اى خجسته براق سليمان * يكى بر سر كوى معشوق بگذر يكى صورتانگيز بر خاكش از خون * نزار و جگر خسته و زرد و لاغر خروشان و جوشان و گريان و بريان * برى گشته از خواب و بيزار از خور گذشته بناگوشش از گوشهء پا * رسيده دو زانوش بر تارك سر روان گشته رنجورش از درد هجران * زبان گشته مجروحش از ياد دلبر چو خوى قطرهقطره برخساره بر خون * چو دل پارهپاره شده جامه در بر ز داغ دريغش جوارح جراحت * ز پيكان هجرانش افگار پيكر شكسته باحداث گردونش گردن * بريده زمانه به خنجرش حنجر بحالى كه گر در صفت بگذرانى * شرر بارد از كلك و ديوان و دفتر الا باد مشكين چو اين نقش كردى * درآويزش از دامن آن ستمگر بگويش كه بر خون اين سوختهدل * چه عذر آورى پيش دادار داور